متن آهنگ چهار قطره خون از علیرضا آذر

22 ژانویه 2019 علیرضا آذر ، متن آهنگ ها

سلام ای هیبت در مه
اگر از حال من پرسی
ملالی نیست جز دستان تو از دستم
تو چی یادی ازین مرد مجازی میکنی یا نه
شکستی عهد سابق را نگو نه… منکه نشکستم
به دست خالی ات ای سرو لخت بار بر سوگند
قسم به زخم های تو عروس پاره پیراهن
عصای شعبده از شاخه های تو فرو آمد
خودم دیدم که سیب از حجله ات میریخت بر دامن
کبوتر های شهرم را هزاران نامه بر کردم که شاید آسمان بردارد آن درد وبالم را
توام پرسیده بودی که چه خواهی کرد با دوری
صبوری کن برایت مینوسیم شرح حالم را
بگو از حال روزت از خودت از زندگی در خود
بگو از آن اجاق کور خورشیدی درآوردی کتاب جیبی صادق سه قطره خون که یادت هست
چشد گوش و کنارت هست؟! یا اینکه گمش کردی
گمش کردی خیالی نیست… باور کن, بجایش هم برایت چهار قطره خون نوشتم
روح سرگردان
نمیدانم به دستت میرسد یا… هرچه باداباد…
برایت مینویسم چند خط از غربت انسان
آهای ای سیب ممنوعه
ویار دائم شیطان
عزیز قلب هر درمانده ی جامانده در تهران
تماشای دو دست من برای چیدن سِحر است
خداوند سپید و سرخ از هر شاخه آویزان
ببین با دست خالی آمادم یک بوسه بردارم
چرا بُق کرده و اخمو، مسلح تا بن دندان
ازآن شب که تن پیراهنت را بادِ دور آورد
مرا یعقوب نامیدند و این ویرانه را کنعان
وضو نگرفته حتی در خیالم دیدنت کفر است
برایم آیت پروردگاری به خود همین قرآن
آهای ای چهره ی ملعون در هر برکه آبی
زن آیینه پوشه لاجرم از دیده ها پنهان
تمام گوش های خانه را از ابر پُر کردم
بزن با پنجره حرف دلت را پچ پچِ باران
نرقص ای گردباد مو پریشان کمر باریک
نزن از ریشه نسلم را برادرزاده طوفان
دراور کفش هایت را و نرم از گور من بگذر
که بدجوری ترک خورده درودیوار هیچستان
تو و سگ های ولگرد هدایت یکطرف باشید
من اما اینطرف با کاشفان شرقی کاشان
اگر معنای آدم میشود تو من چه هستم پس
کجا این هجم در سلول کز کرده
کجا انسان…
تو یک جغرافیای منحصربه خویشتن هستی
تنت چم و خم چالوس و
چشمت سبز لاهیجان
تو لیلاقی ترین مقصد برای کوچ دستانم
اعوذوبک من الشر شرار ظهر تابستان
من اما آخرین سیگار اسیر دست دود آلود
تمام…
ول کن این ته مانده را خانم زندانبان
سرانجام تمام قصه ها یکجور خواهد بود
همیشه یک کلاغ خانه گم کرده دو خط پایان…
بخواب آرام در بستر میان لایه های خواب
بخواب آدم کش خوابیده با لالایی مهتاب
تنت از مرمر شفاف و چشمت یشم بر مرمر
درونت مادِ اسبی ترکمن هم رام هم بیتاب
سیاه گیس ابریشم بلند ماه پیشانی
سخن چاقو زبان جادو
صدف دندان و لب انعاب
تورا باید شبیه کوه نور از دور خاطر خواست
تورا باید از دور تماشا کرد آن هم با هزاران آداب
توراباید میان صفحه ای از حرز پنهان کرد
که زخم چشم مردم میشود کشفی چنان نایاب
تو آن صِیدی که صیادِ خودت را صید خود کردی
فقط با طوعمه چشم و سر هر مو که صد قلاب
اگر تن تر نکردم عیب از اقیانوس چشمت نیست
که از دوران نوزادی مرا ترسانده اند از آب
تو رفت و آمدی اما
خدا آخر مرا انداخت
مرا بر سرسره عمری نشاندن و تو را بر تاب
به حکم طیغ بابایت من رعیت پدر دادم
من مست پدر مرده خراب دختر ارباب
اگر خارم اقلان ریشه در خاک شرف دارم
تو در چشم لجن گل کن گل نیلوفر مرداب
اگر از سر کتابم طالع اندوری دستت بود بتاب از چله ی جادو به لطف رمل واسطرلاب
اگرچه بختمان دوریست
ساکت را زمین بگذار
هنوز از در نرفتی میسُرد بر گونه ات سرخ آب
چقدر این شهر را گشتی به انسان برنخوردی خب
چراغ شیخ در دستت به صورت گوهر شب تاب
من اینجا گندمم
یعنی کمی از فصل من مانده
زمستان رو کند مرد
شب یلدا مرا دریاب
دوباره در نمازم یاد ابروهایت افتادم
فقط حافظ شنیده ناله ای آمده از مهراب
بتازان دختر صدهاهزاران تیر از ابرو
بجنگ آبستن از جنگ هزاران مرد رو در رو
بیا از دام نفرت های دائم جان من بگذر
رها کن که تو مو میبینی و من پیچ و تاب مو
به سحر تو شب تاریک من خورشید باران است
تورا دیدم خزیدی بر درخت دسته ی جارو
چه وردی زیرلب خواندی که اینطور از خودم دورم
بگو از لقمه سحرت بگو از جرعه ی جادو
گل نایاب میروید میان جای هر پایت
به بغضی یاس میریزد به اشکی نرگس و شب بو
همیشه رد آفت ها میان بوته ها پیداست
امان از شاخه و ساقه فراق خودسر و خودرو
بگو از صورت قهرت
به زیر لحن اقواییت
خودم ختمم
تو خنجر زیر میبندی نقاب از رو
چه امیدی به آزادی کمند گیسوان دورم
فشار قبر آغوشت
به دستت تیزه ده چاقو
خرامان در نظر اسبی و طاوسی به تن داری
چقدر این خال و خط مار و چقد این چشم ها آهو
درعمق قه قهه اخم و کنار بغض و بغ لبخند
جنون جم
چرا هر مرد دین از خانه ات بدمست می آید
سلام و سجده را ول کن چه داری پشت آن پستو
که مولانا و خیام از سبویت جرعه میدزدند و از هر پنجره یک شمس سکش میکشد یاهو
اگر این مرد ها مردند من بی پرده نامردم
عزیزمن
تفاوت میکند هر گرد با گردو
غروب است و تودر دریای ما شن ها گم و گوری
و من درگیر دریای بزرگ و خودکشی یک قم
مبادا آدم دیگر
مباد از من مقرب تر
توام که داغ و طغیانگر
و من که بزدل و ترسو
همیشه هرچه در عالم به پیشت خاک و خاکستر
بدون تو زمان پر زندگی پر
دین و دل پرپر
همیشه زیر پا بودم
لگدمال و زمینی چرک
به امیدی هوادارام تورا ای ابر بالاسر
سعود ماه تا ساقت
ستاره تا سر ظلفت
چه خورشیدی به پیشانی
همه هفت آسمان پیکر
تمام جنیان تسخیر اوراد زبانبندت
تمام حوریان در حجله ات رقاص و خونیاگر
تو گامی و آنطرف در مینشینی رعشه میگیرند
ازین دوری ازین هجران چهارانگشت شرم آور
عطش دارم بنوشم چشم هایت را نگاهت را
دهن گس کن من از انگور نارس میوه ی نوبر
چه چیزی را طلب کردی و من گفتم برای بعد؟!
تمام هستی ام را پیشکش کردم به پیغمبر
برای مرد ایلاتی تفنگ از هرچه بالاتر
تفنگش میشود ناموس و طفل و خواهر و مادر
تفنگ ارثی ام را با تو سنگین دل عوض کردم
تو رفتی و تفنگم هم چه تقدیری ازین بدتر
اگر از من بریدی مفت چنگت هرچه از من رفت
دلم میسوزد از بخت سیاه عاشق دیگر
برای من جنون بودی
برای دیگری همسر 🙂
برای یک نفر دختر
به چشم یکنفر بستر
همیشه یکنفر قبل از من از تو کام میگیرد
همیشه دست دوم تو
همیشه من پُک آخر
گمم کن
مثل شمعی در مسیر باد میمیرم
گلم اصراف کردی با اجیر قاتل و خنجر
تمام گفتنی هارا نوشتم
حال خوددانی
پس از خواندن بسوزان نامه را
قربان تو

Lyrics : Alireza Azar
Music : Ehsan Saeedi
Arrangement : Ehsan Saeedi
Mix & Mastering : Ehsan Saeedi